پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 22 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره

پارسا و مهرسا

بدون عنوان

پسرک من هم امسال جز باسوادها داره میشه و میره کلاس اول  امروز رفت به مدرسه تا در جشن شکوفه ها شرکت کنه و کلی هم حس متناقض داشت و میگفت هم خوشحالم هم ناراحت وقتی پارسا رفت تو مدرسه من کلی گریه کردم نمیدونم چرا  اینکه حضورش تو یک محیط جدی برام سخت هست شاید یک دلیلش میتونه باشه   ...
29 شهريور 1396

چهارسالگی

روزی رو یادم می اید که حتی به راحتی نمیتوانستی دستانت را تکان بدهی و حالا برای برگزاری تولدت برنامه ریزی میکنی چه زود روزها میگذرند و من هنوز آن تصویر روز تولدت را در خاطر میگذرانم و حالا در چهارسالگی تمام رویای تو پلیس شدن هست یک پلیس از نوع نیروی انتظامی آخه پارسا خیلی رنگ سبز رو دوست داره   و همراه پلیس که در همه حال همراه پلیس بودن و تنقلات که بعضی هاش پلیسی و بعضی هاش غیر پلیسی بودن و کیک پلیسی که با گشتن در قنادی ها نتیجه کار این شد و شام و همراه پلیس که در اینجا همراهی خود را با پلیس قطع کرده و به قسمتهای خوشمزه رفتند   و کمی رسیدگی جهت رفع خستگی ...
14 بهمن 1393

متاسفانه؟

در چهل ماهگی من سه تااز دندونهام رو پر کردم یعنی که برای اولین بار رفتم دندونپزشکی و خانم دکتر سه تا از دندونهام رو درست کرد و من بر خلاف انتطار مامان ظاهر شدم و خیلی اروم نشستم تا کارم تمام شد امیدوارم  حالا حالا ها دیگه نرم دندونپزشکی   ...
10 خرداد 1393

آشپزی

قبلتر هم گفته بودم که عاشق آشپزی هستم الان دیگه خودم دارم آشپزی میکنم هر چند که کار بسیار خطرناکی هست اما ناچارم میدونید ناچار ! یکی از غذاهایی که در تهیه اش به این شکل دخالت میکنم میگو هست و یکی دیگه هم نیمرو ...
27 ارديبهشت 1393

اولین کلاس...

بالاخره انقدر تو خونه مدرسه بازی کردم تا به یک کلاس واقعی رفتم البته دو جلسه اول فقط نیم ساعت نشستم سر کلاس اما جلسه های بعد کامل نشستم و حتی از جلسه سوم مامانم هم رفت و من کل یک ساعت و نیم را تنها در کلاس ماندم تو کلاس ما کارهای مختلفی انجام میدیم کار با گل سفال  رنگ امیزی با گواش  استفاده از پارچه رنگ کردن اسباب بازی هامون و کار با سنگ ریزه و کارهای دیگه که تو جلسه های دیگه میخوایم انجام بدیم اینم یک نمونه از کارهای من دیگه کم کم دارم یک پا هنرمند میشم ...
27 ارديبهشت 1393

نوروز 93

اولین عید خانواده چهار نفری ما خواهرم اولین عید هست که کنار و من و مامان و بابایی هست و منم چهارمین عید هست که در کنار سفره هت سین میشینم تخم مرغها رو هم خودم رنگ کردم با همین دستهام و مامانم فکر میکنه به روزی که حتی نمیتونستم کنار سفره هفت سین بشینم و حالا خودم تخم مرغهاش رو رنگ کردم اولین عیدم که مشهد بودیم سال ٩٠   ...
2 فروردين 1393

36 ماهگی

آخرین ماه از سه سالگیم  هم دارد تمام میشود در این ماه من چند شب تنهایی پیش مامان جونم موندم و خوابیدم بعد از ٧ ماه رفتم آرایشگاه عاشق کتاب و کتاب خوانی هستم همه کتابهایم را چندین بار برایم خوانده اندو من همه آنها را از حفظم اما در بین کتابهایم بیشتر از همه داستانهای شاهنامه را دوست دارم بخصوص رستم دستان این روزها یک سریال نشان میده که مامانم نگاه میکنه هر شب در آخر سریال بدون اینکه سریال رو نگاه کنم میگفتم این زنش بود ،که مامان توضیح داد نه خواهرشه ،حالا هرشب آخر سریال میگم این خواهرشه این روزها دیگه خیلی راحت خودم تنهایی تو خونه بازی میکنم با عروسکهام و خونه سازی هام و برای همین هم خیلی خوب مهرسا جون رو سرگرم میکنم به قول خ...
3 بهمن 1392

بیشتر از این...

چند وقتی که مامانم نمیتونه اخم کنه،لبهاشو گاز بگیره،چشمهاش ناراحت باشه  و کلا نباید در حالت غم و اندوه باشه چون من تا هر کدوم از این حالتها رو ببینم سریع میگم خوشحال باش و مامان که میگه خوشحالم من تاکید میکنم که نه بیشتر از این و مامان هنوز حد این خوشحالی رو پیدا نکرده اما خودم هر وقت دلم بخواهد اخم میکنم ...
2 بهمن 1392